فیلم و هنر

نقد و بررسی فیلم و سریال

سریال اسپارتاکوس ( خاک و خون )

قسمت اول _ مار قرمز :

قبيله گتا كه از مردمان وحشي صفتي تشكيل شده بود در حال حمله به روستا ها و شهرهاي زيادي بود به همين دليل امپراطوري روم تصميم به مقابله با آنها را ميگيرد ، فرمانده ارشد رومي ها يعني  ( كلاديوس گلبر ) كه در واقع داماد سناتور شهر كاپوا هم نيز بود به روستاي تريسي ميرود و از جنگجويان آن روستا براي مقابله با گتاها درخواست كمك ميكند و در عوض قول حفاظت از خانواده آنها را ميدهد ، به اين ترتيب جنگجويان تريسي راهي ميدان جنگ ميشوند اما در آنجا متوجه ميشوند كه بايد در جاي ديگري بجنگند پس خانوادشان در خطر هستند ، به همين دليل جنگجويان تريسي شورش كردند و سربازان رومي را كشتند و براي دفاع از خانواده خود به دهكده خود برگشتند اما زماني كه اين خبر به كلاديوس گلبر رسيد بسيار عصباني شد و پس از مدتي توانست هر شش جنگجوي ياغي را دستگير كند و به عنوان برده به شهر كاپوا ببرد .  در امپراطوري رم به برده هاي قوي و جنگجو لقب ( گلادياتور ) ميدادند ، دست بر قضا مراسم ساليانه مبارزه گلادياتورها با برده ها شروع شده بود و شش برده جديد از دهكده تريسي بايد با گلادياتورهاي قوي هيكل دو برده دار روم به نامهاي ( بتياتوس و سولونيوس ) مبارزه ميكردند !!  اما همان گلادياتور اول توانست پنج برده را به هلاكت برساند ! حالا نوبت به مبارزه آخرين برده رسيده بود ، برده اي كه آن شورش معروف را رهبري كرده بود و كلاديوس براي او نقشه شومي كشيده بود ، او بايد همزمان با چهار گلادياتور ميجنگيد !!! ابتدا او كمي ضربه خورد اما زماني كه به ياد همسر اسيرش افتاد به يكباره جان گرفت و هر چهار گلادياتور را از پاي در آورد ، به اين ترتيب او مورد توجه مردم قرار گرفت و لقب ( اسپارتاكوس ) را به او دادند .

قسمت دوم _ آئین گلادیاتوری :

بعد از پيروزي عالي اسپارتاكوس ، او توسط بتياتوس به محل آموزش گلادياتوري خود ( لودس ) انتقال داده شد و با تعداد زيادي برده وحشي صفت هم خانه شد. اما بتياتوس كه در اسپارتاكوس روحيه جنگندگي بي نظيري را ديده بود تصميم ميگيرد تا اورا براي مبارزات مهم به عنوان يك گلادياتور آماده كند اما اسپارتاكوس به اين خواسته تن در نميداد تا اينكه بتياتوس نقطه ضعف او را پيدا كرد !! و به او پيشنهاد داد تا در صورت پيروزي در مسابقات كاري كند تا او به همسرش برسد ! اسپارتاكوس هم اين قول را پذيرفت و با گذراندن دوره هاي آموزشي با بتياتوس و گلادياتورهايش پيمان برادري بست .

  قسمت سوم _ افسانه :

اسپارتاكوس در اردوگاه لودس سخت در حال تمرين ميباشد چرا كه جشن هاي ( والكانليا ) در راه است و مبارزه هاي نفس گير گلادياتورها بخش مهم اين مراسم ميباشد ، به اين ترتيب بتياتوس تمام گلادياتورهاي خود را آماده اين مسابقات ميكند اما براي مسابقه فينال ، كه در بين مردم مهم ترين مسابقه ميباشد بايد يك حريف براي ( كريكسوس ) ، بهترين گلادياتور كاپوا ، در نظر گرفته شود ، ابتدا بتياتوس يك نفر را انتخاب ميكند ، اما از آنجايي كه اسپارتاكوس شديدا جاه طلب است خود را لايق اين مسابقه ميبيند ، پس تمام تلاش خود را كرد تا بعد ازاتفاقاتي بالاخره او براي مسابقه نهايي انتخاب شد ! . اما در ديدار نهايي كريكسوس قهرمان به سختي اسپارتاكوس را شكست داد و در صحنه آخر زماني كه در حال بريدن سر اسپارتاكوس بود ، اسپارتاكوس دو انگشتش را بالا برد !! اين علامت شرمندگي يك گلادياتور ميباشد كه جان او را نجات ميدهد اما عابروي او به كلي در بين مردم و سران ميرود !! .

 قسمت چهارم _ گودال :

حالا كه اسپارتاكوس در بين گلادياتورها خار و خفيف شده بود ،بتياتوس تصميم ميگيرد تا او را براي ادامه مبارزاتش به گودال بفرستد ! ، گودال مكاني بود كه در آن يك سري انسان خون دوست و خونخوار به بدترين شكل ممكن مبارزه ميكردند و در اين مبارزات هيچگونه مقام دولتي وجود نداشت و مبارزين آنهم مانند حيوانات وحشي رفتار ميكردند !! اسپارتاكوس چندين و چند مسابقه را به سختي پشت سر گذاشت اما در آخر كه از خودش نااميد شده بود ، براي مبارزه آخر خود به بتياتوس پيشنهاد داد تا شرط را روي حريفش ببندد چون او قصد مردن دارد ! اما زماني كه اين مسابقه در حال انجام بود در بين تماشاچيان ، دونفر قصد جان بتياتوس را كردند ، اسپارتاكوس هم بعد از ديدن اين صحنه به ناچار حريف خود را كشت و به كمك بتياتوس آمد و جانش را نجات داد ! حالا بتياتوس شرط را باخته بود و اوضاع مالي بدش ، بدتر شده بود ! اما چون جانش مهم تر بود و اسپارتاكوس او را از مرگ حتمي نجات داده بود ، اسپارتاكوس را بخشيد و دوباره او را در جمع گلادياتورها فرستاد .

 

قسمت پنجم _ بازی با سایه :

مسابقات مهمي به افتخار قاضي كالاويوس در راه است ، كه يك طرف اين مسابقه گلادياتوري از طرف سولونيوس بايد باشد و طرف ديگر گلادياتوري از طرف بتياتوس . اما سولونيوس چون انسان زيركي ست با خرج كردن مقدار زيادي پول توانست مخوف ترين گلادياتور روم را براي اين ديدار بياورد و آنهم كسي نبود جز ( تياكليس ) معروف به سايه مرگ ،! كسي كه تا به حال در صد ها مسابقه شركت كرده و هيچ گاه شكست نخورده بود . اما بعد از اعتراض بتياتوس تصميم براين گرفته شد كه كريكسوس قهرمان به همراه اسپارتاكوس در يك تيم به مبارزه با سايه مرگ بپردازند ! اين دو تا قبل از اين تصميم تشنه خون همديگر بودند اما حالا بايد به سختي باهم تمرين كنند تا به هماهنگي برسند . نهايتا روز موعود فرا رسيد و گلادياتورها جلوي سايه مرگ صف كشيدند ، مبارزه به سختي پيش رفت تا اينكه كريكسوس حسابي ضربه خورد و مصدوم شد اما در همين حال اسپارتاكوس از ضعف سايه مرگ استفاده كرد و سر او را بيخ تا بيخ بريد !! به اين ترتيب نام اسپارتاكوس دوباره بر سر زبانها افتاد و او حالا تبديل به يك افسانه شده بود .

 قسمت ششم _ موضوعات حساس :

بعد از افتخار آفريني اسپارتاكوس در آخرين مسابقه خود حالا اوضاع مالي بتياتوس خوب شده است وحسابي خوش حال است در همين حال او يك خبر خوب هم براي اسپارتاكوس دارد و آنهم برگشتن همسرش ميباشد !  اسپارتاكوس هم ضمن خوشحال شدن از اين قضيه سريعا به فكر كشيدن يك نقشه براي فرار شد تا زماني كه همسرش مي آيد به همراه او فرار كند . اما از طرفي ديگر براي بتايوتوس خبر مي آوررند كه بچه لوديسيوس  ( همان شخصي كه خود و خانواده اش تسط بتياتوس قتل عام شدند ) زنده است ، از اين رو بتياتوس به شدت خشمگين ميشود و عامل اين خرابكاري يعني گلادياتور باوفاي خود ( باركا ) را به قتل مي رساند اما بعد از اين جنايت متوجه ميشود كه اين خبر يك دروغ محض است ! اما روز موعود اسپارتاكوس هم فرارسيده و بعد از مدتها او ميتواند همسرش را ملاقات كند ، اما زماني كه گاري حامل همسرش به لودس رسيد او به صحنه وحشتناكي روبه رو شد ! بدن نيمه جان و زخمي همسرش كه در بغل خود اسپارتاكوس جان باخت !!

قسمت هفتم _ بزرگ بی ارزش :

بعد از آن حادثه ناگوار ( مرگ همسر اسپارتاكوس ) ، جسد سورا در ميان ديگر گلادياتورها به دست خود اسپارتاكوس طي مراسمي سوزانده شد . نكته جالب زماني بود كه از مكالمه اي كه بين بتياتوس و همسرش صورت گرفته معلوم شد كه او دستور مرگ همسر اسپارتاكوس را داده بود ، اما خود اسپارتاكوس از اين قضيه اطلاعي نداشت !! مسابقات ديگري در راه ميباشد اما اسپارتاكوس در حالت روحي بدي قرار دارد تا اينكه ياد گفته هاي همسرش افتاد و تصميم گرفت تا از اين به بعد به خدايان اعتقاد داشته باشد و با قدرت به راهش ادامه دهد . مسابقات جديد به افتخار روفوس فقيد پدر بزرگ يكي از سرمايه داران روم برگزار ميشود در اين مسابقه شش نفر از زندانيان اهل تريسي ( همشهريان اسپارتاكوس ) بايد در مقابل قهرمان شهر كاپوا ، كسي كه توانست سايه مرگ را شكست دهد قرار بگيرند و اين قهرمان كسي نيست جز اسپارتاكوس ! اسپارتاكوس بعد از موفقيت در اين مسابقه نفس گير بالاخره نام اسپارتاكوس و شغل گلادياتوري را براي خود قبول كرد !!

قسمت هشتم _ نشان برادری :

اسپارتاكوس مبارزات زيادي را انجام داده و يكي بعد از ديگر به پيروزي رسيده است و حالا او به عنوان يگانه قهرمان كاپوا و اسطوره اي در بين گلادياتورها محسوب ميشود . ... اما در بازار تعدادي برده قوي هيكل براي فروش آورده اند ، بتياتوس هم كه اوضاع مالي خوبي را پيش رو دارد همه آنها را ميخرد ! اما هنگام ورود آنها به لودس ، همسر بتياتوس از ( ايليسيا – همسر كلاديوس گلبر ) براي تماشاي برده هاي جديد دعوت ميكند و براي خودنمايي به او اجازه ميدهد تا يكي از برده ها را براي خود انتخاب كند ، او هم يكي از بهترين ها را انتخاب كرد . بعد از اين مراسم ايليسيا تصميم گرفت تا براي معرفي برده خود ، دوستانش را دعوت كند تا جشني را ترتيب دهند در همين حين يكي از دوستانش درخواست كرد اسپارتاكوس به آنجا بيايد تا از نزديك او را ببينند اما اسپارتاكوس كه فردي بي پرواست در اين مجلس هرچه دلش خواست نثار شوهر ايليسيا كرد !! فرداي آنروز ايليسيا از برده خود خواست تا اسپارتاكوس را به قتل برساند تا در ازاي آن آزاد شود !! آن برده هم اين كار را قبول كرد اما زماني كه در حال خفه كردن اسپارتاكوس بود به يكباره كريكسوس ( دشمن هميشگي اسپارتاكوس ) از راه رسيد و او را نجات داد ، اما بعدا اغراق كرد كه اين كار را فقط براي نشان برادري كه روي بازوي هر دوي آنها بود ، انجام داده است . !


 قسمت نهم _ فاحشه :

مراسم ساليانه بالماسكه در راه است اين عنوان متعلق به مراسمي است كه هر ساله در شهر كاپوا برگزار ميشود و در آن زن و مرد با گذاشتن يك ماسك به روي صورت خود و مخفي ماندن هويت خود به عياشي مي پردازند !! در همين حال زن يكي از ثروتمندان كاپوا كه در مجلس سنا هم حضور دارد از همسر بتياتوس درخواست ميكند تا در اين مراسم اسپارتاكوس را به او بسپارد و از طرفي همسر كلاديوس گلبر هم درخواست كريكسوس را از همسر بتياتوس مينمايد !! اما چون همسر بتياتوس خودش به كريكسوس علاقه دارد و از طرفي هم از ايليسا همسر كلاديوس متنفر است نقشه اي ميكشد تا اسپارتاكوس و ايليسيا به اشتباه به سراغ هم بروند و بعد از رخ دادن اين اتفاق خودش به همراه همسر مرد ثروتمند ، اتفاقي به سراغ آنها بروند تا عابروي ايليسيا برود اما ايليسيا كه طاقت اين بي عابرويي را نداشت از خود بي خود شد و به يكباره به زن ثروتمند حمله ور شد و او را به قتل رساند !! حالا ايليسيا همسر فرمانده ارشد كاپوا هم عابرويش و هم جانش در دستان همسر بتياتوس ميباشد !!

قسمت دهم _ جشن بزرگ :

پسر دادرس شهر كاپوا به سن بلوغ رسيده و به همين دليل بتياتوس براي خود شيريني پيشنهاد ميدهد تا جشن بزرگي با حضور سران روم در خانه او انجام شود و در اين جشن به دستور و انتخاب پسرك گلادياتورها به مبارزه نمايشي با هم بپردازند ... از طرفي ايليسيا خبيث در خفا به سراغ پسرك ميرود و اورا اغفال ميكند و در عوض از او مي خواهد تا براي اين مبارزه ( وارو ) را به عنوان حريف اسپارتاكوس انتخاب كند و در آخر دستور كشته شدن بازنده را بدهد !! مبارزه انجام شد و اسپارتاكوس به پيروزي رسيد و زماني كه همه براي ادامه جشن آماده ميشدند ، در نهايت تعجب پسرك دستور مرگ بازنده را صادر كرد  !!! بتياتوس هم كه نمي خواست جلوي دادرس كم بزارد با اين دستور موافقت كرد تا يه اين ترتيب اسپارتاكوس بهترين دوست و رفيق خود را بكشد !!‌

قسمت یازدهم _ زخم کهنه :

بتياتوس بعد از بي توجهي دادرس در مراسم گذشته حسابي از او عصباني شد و او را دزديد و در سياهچاله اي نگاه داشت . ازطرفي به دنبال انتقام جويي از سولونيوس بود ، پس توسط ( آشر ) نقشه اي چيد تا دادرس كشته شود و قتل او به گردن سولونيوس بيافتد ، كه البته در اين نقشه به موفقيت كامل هم رسيد . !! از طرف ديگر اسپارتاكوس كه زخمي بود نتوانست در مسابقات پومپي شركت كند وبجاي او كريكسوس در اين مسابقات حاضر شد هرچندبا استقبال بدمردم روبه رو شد اما توانست بعد از مدتها به قهرماني برسد!اما اسپارتاكوس در درمانگاه با كمك روح ( همسرش و وارو ) كه در خواب او ظاهر شدند پي به راز بزرگي برد ! بله اسپارتاكوس بالاخره فهميد كه مرگ همسرش از روي عمد و به دستور بتياتوس صورت گرفته است !!

قسمت دوازدهم _ افشاگری :

كلاديوس براي ملاقات با بتياتوس وارد كاپوا شد اما باز هم به او توجهي نكرد تا اينكه بتياتوس مجبور شد تا راز قاتل بودن همسرش را افشا كند ! به اين ترتيب كلاديوس حمايت از بتياتوس را پذيرفت ! اما از طرفي ديگر خيانتها و ظلم هاي بتياتوس براي همه رو شده و به غير از اسپارتاكوس ، كريكسوس و استاد و همسرش و ديگر گلادياتورها هم از دست بتياتوس به تنگ آمده اند . در همين حال اسپارتاكوس تصميم ميگيرد تا نقشه فرار و شورش را عملي كند و تنها راه آنهم كشتن همه دشمنان است !!

قسمت سیزدهم _ آخر _ همه را بکش :

حالا كه بتياتوس به يك توفيق اجباري رسيده ، تصميم دارد تا يك مراسم بزرگ را در خانه اش ترتيب دهد تا به همگان ترفيع خودش را نشان دهد . از طرفي اسپارتاكوس كه به شدت به فكر شورش ميباشد ، براي اينكار تعدادي از گلادياتورها را متقاعد كرده اما تعداد بيشتر آنها گوش به فرمان كريكسوس هستند ! كريكسوس هم كه بعد از آن آشوبي كه به پا كرد در بند و غل و زنجير ميباشد اما چون اسپارتاكوس قصد صحبت با او را داشت و بعد از اينكه متوجه شد كه در مراسم بتياتوس بايد با كريكسوس بجنگد از اربابش درخواست كرد تا كريكسوس را آزاد كند تا به تمرينات بپردازد از اين رو اسپارتاكوس فرصت صحبت را پيدا كرد اما كريكسوس خيلي سفت و سخت خواهان برگزاري مسابقه بود و با به پا كردن شورش موافق نبود !  اما روز موعود فرا رسيد و مبارزه به سختي انجام ميشد تا اينكه كريكسوس فهميد كه او را چيز خور كردند به اين ترتيب در آخرين لحظات با اسپارتاكوس هم پيمان شد و دست به يك شورش بزرگ زدند !‌ شورشي كه گلادياتور ها راه انداختند منجر به كشته شدن همه سربازان و از همه مهمتر به هلاكت رسيدن ارباب بتياتوس و همسرش شد !! در آخر اسپارتاكوس همه بردگان و گلادياتورها را فردي آزاد معرفي كرد اما از از قصد خود براي نابود سازي روم خبر داد و از آنهايي كه داوطلب اينكار بودند درخواست كمك كرد !!


 

 با تشکر از توجه شما _ A.R.H

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1390ساعت 0:0  توسط A.R.H  |